تبليغاتX
وبلاگ من و تو

وبلاگ من و تو
 
کاش هیچوقت عشقی متولد نمیشد که احساسی بمیرد
مشاهده در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط عبدالله

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط عبدالله

 زن مدل هارد دیسک: همه چی یادش می‌مونه، تا ابد!
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از دیده برفت!
زن مدل ویندوز: همه می‌دونن که هیچ کاری رو درست انجام نمی‌ده، ولی کسی نمی‌تونه بدون اون سر کنه! . . .
زن مدل اکسل: می‌گن خیلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نیاز اصلی‌تون ازش
استفاده می‌کنین!
زن مدل اسکرین سیور: به هیچ دردی نمی‌خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی‌ره!
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارین مشغوله!
زن مدل مولتی‌مدیا: کاری
می‌کنه که چیزهای وحشتناک هم خوشگل بشن!
زن مدل سی‌دی درایو: هی
تندتر و تندتر می‌شه!
زن مدل ایمیل: از هر ده ‌تا چیزی که می‌گه، هشت‌تاش بی‌خوده!
زن مدل ویروس: به نام «عیال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارین، از راه می‌رسه، خودش رو نصب
می‌کنه و از همه منابعتون استفاده می‌کنه. اگر سعی کنین پاکش کنین، یک چیزی رو از دست می‌دین،
اگه هم سعی نکنین پاکش
کنین، دار و ندارتون رو از دست می‌دین!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط عبدالله

اگردروغ رنگ داشت شاید هرروز دهها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست وبی رنگی کمیاب ترین رنگ ها بود.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از كوله بار سنگين خويش ناله مي­كردي... و من شايد كمر شكسته‌ترين بودم.

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم،همه وسعت دنیا یک خانه میشد وتمام آنچه در سفره بود سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگرخواب حقیقت داشت همیشه باتو در آن ساحل لبریز از ناباوری بودم.

اگر همه سکه داشتند دلها سکه را بیشتر از خدا نمی‌پرستیدند ویکنفر کنار خیابان  خواب گندم نمی‌دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه‌اش را نثار او کنند.

اگر مرگ نبود، زندگی بی‌ارزش ترین کالا بود، ترس نبود، زیبایی نبود، خوبی هم شاید …

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می‌گریستیم؟ کدام لحظه ناياب را اندیشه می کردیم و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود.

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تورا نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه‌ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر میکردیم

اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت؟

اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود… ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگرعشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود می گذاشتم  وتو هیچ گاه  عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله‌ها به تمسخر میگرفتی …


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 توسط احسان

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 توسط عبدالله
هزینه عشق واقعی ! ...

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

نتیجه گیری اخلاقی :

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم خرداد 1390 توسط عبدالله

عکس: عشق خیابانی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 توسط احسان

داستان يك ليوان شير

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد…..

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
 
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
 
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 توسط احسان

داستان خیانت

صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره
سلام . کیه؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
نمیشه!
چرا؟
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!سکوت
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
چرا داریم. الآن پیش مامانه.
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
چشم بابا
چند دقیقه بعد
بابا جون گفتم.
خوب چی شد؟
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟
خوب عمو حسن چی؟
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****۰۹۱۷ نیست؟
نه!
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 توسط احسان

احسان

برای دیدن عکس در اندازه اصلی روی لینک پایین کیلیک کنید

full Size

البته ناگفته نمونه خودم تمامه کاراش کردم.*با سلیقه خودم ساختمش*

مثلا فنسا رو دونه دونه گذاشتم و .............


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 توسط احسان

 

از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت تازه شکفته ام نمی دانم از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت فعلا در گرمای وجودش غرقم نمی دانم از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت در هزار رنگ ان رنگ باخته ام نمی دانم از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت سرد است و بی رنگ از مادرپرسیدم عشق یعنی چه؟
گفت یعنی هرکه در این خانه است از پدر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت یعنی تو از خواهر پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت هنوز به ان نرسیدم شبی از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ شرمگین و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد شبی دیگر از ماه پرسیدم عشق یعنی چه؟ ماه با چهره ای باز و خندان گفت یعنی مهتاب برای دیدن چشمات ثانیه شماری
می کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی قراری می کنم برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد بار نگاهتو تجسم می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنم تا بغلت کنم و بگم بهترین لحظات زندگی ام لحظات با تو بودن است
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 توسط احسان
این وبلاگ همه چی داره اما یه مطلبه چندش آوار نداره.

تصمیم گرفتم یه مطلب جالب و چندش آوار بزارم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 توسط احسان

            دوستت دارم.....

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ

کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که

می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 توسط احسان

پسرها:

1- بزرگترین اشتباه:پسرها صحبت دخترها را با ارائه ی راه حل برای مشکلات او قطع می کنند

2- پسرها به زبان مریخی صحبت می کنند

3- پسرها باید اهمیت گوش دادن و شنونده خوبی بودن را درک کنند

4- برای پسرها ابراز  عشق و محبت به طرق مختلفی در اندازه های بزرگ مهم تلقی می شود

5- پسرها برای اینکه به احساس بهتری برسند یا به اصطلاح حالشان خوب شود به غارهایشان میروند

6- برای  پسرها اینگونه است که اگرتوجه و محبت بیشتری طلب نکنندبه این معناست که آنچه دیگران انجام داده اندکافی ومناسب بوده است

7- پسرها دوست دارند دیگران آنها را تحسین کنند. بپذیرند و به آنها اعتماد کنند

قطعا در درون هر پسر یک دختر وجود دارد

 

دخترها:

1- بزرگترین اشتباه:دخترها بی آنکه کسی از آنها خواسته باشد نصیحت و پندو اندرزهای هرچند مفید ارائه می دهند

2- دخترها به زبان ونوسی صحبت می کنند

3- دخترها باید بیاموزند چگونه از تلاش برای تغییر پسرها دست بردارند

4- برای دخترها ابراز  عشق و محبت و توجه به طرق نه چندان مهم و در اندازه های کوچک نیز بسیار مهم و ارزشمند تلقی می شود

5- دخترها برای اینکه به احساس بهتری برسند درباره ی مشکلاتشان با هم حرف می زنند

6- برای  دخترها طلب عشق و محبت و توجه کردن رمانتیک محسوب نمی شود

7- دخترها دوست دارند دیگران آنها را درک کنند. محترم بشمارند و برایشان ارزش و اعتبار قائل باشند

قطعا در درون هر پسر یک دختر وجود دارد

 

برگرفته از کتاب پسران مریخی و دختران ونوسی

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط مهسا

عاشق واقعي كيست؟؟؟؟؟؟؟؟

امیری به شاهزاده خانومی گفت:

من عاشق توام....

شاهزاده گفت:

زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده...

امیر برگشت و دید هیچکس نیست.

شاهزاده گفت عاشق نیستی!!!

عاشق به غیر از معشوق نظر نمی کند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 توسط احسان

40جک از بهترین و خنده دارترین جکهای ایران

جك



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 توسط مهسا

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.

 

1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف : خرگوش

ب : گوسفند

پ : گوزن

ت : اسب

 

 

2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف : میمون 

ب : شیر

پ : مار 

ت : زرافه

 

 

3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟

الف : سگ

ب : گربه

پ : اسب

ت : مار

 

 

4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟

الف : شیر

ب : مار

پ : تمساح

ت : کوسه

 

 

5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

الف : گوسفند

ب : اسب

پ : خرگوش

ت : پرنده

 

 

6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

الف : انسان

ب : خوک

پ : گاو

ت : پرنده

 

 

7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید.كدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟

الف : دایناسور

ب : ببر

پ : خرس قطبی

ت : پلنگ

 

 

8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟

الف : شیر

ب : گربه

پ : اسب

ت : کبوتر

*تحلیل پاسخ های خود را در ادامه مطلب ببینید*



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390 توسط احسان
شعر و متن های عاشقانه بسیار زیبا

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط عبدالله
اس ام اس خنده دار جدید اردیبهشت ۹۰

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط عبدالله
اس ام اس جدید عاشقانه اردیبهشت ۹۰

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط عبدالله

armin 2@fm

چیه چیزی شده؟؟

چرا ساکتی!!

دوس داری بنزین بزنی با کارت کی؟؟!!!

شنیدم بنزین شده ۷۰۰ به تازگی!!

بنزینتو تقسیم می کنی با یکی!!

دیگه که رو کارت بنزینش حساسی!!!!

روش داری عقایده خیلی شیکو وسواسی!!!

اونقده اونو می خوای که اگه لیتری ۱۰۰ بنزین بدم بهت، منو نشناسی


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط احسان

 

 

 

دیدمش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

 

اون نمی خواست بره اما..

زنجیره اجبار به اش بود


می شنیدم هق هقش رو

که می گفت تا فردا بدرود

 

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود


به سلامت ای همه کس

می دونم که بر می گردی

 

میدونم دلت همین جاست

از دلم سفر نکردی


خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم


خداحافظ گفتنش رو

خیلی روشن می شنیدم


چند قدم مونده به بودن

ذره ای نزدیک تر از من


تشنه ی به تو رسیدن

بغض سردم نعره می زد

 

خداحافظ عشق رو یا

می مونم تا تو برگردی

روی نیمکت لب دریاااااااا

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط شیوا

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید بارید بر سر صخره و سنگ

     گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط شیوا

به تو و عشق تو ایمان دارم.......

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 توسط احسان

 

 

به آخر خط رسیده بودم...                                   

باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم...

                                            خیلی عصبانی بودم...

گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن...

گفتم مرگ و زندگی دست خداست...                

                                      گفت:دیدی دوستم نداری...

خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو زدم...       

 

وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت:ا

 

 

                                                            گه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط شیوا

 

 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 توسط شیوا

خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب .....

خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرم

نمیدانم ستاره شمردنها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به روی ایوان شب تنها نشستن ها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به امید قاصدک شادی نشستن ها تا به کی باید همراه من باشد؟!!

چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر به آسمان ابری و تیره خیره بمانم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم ؟چقدر شبهایی پنجشنبه را گریه کنم؟ چقدر روز و شبها را بشمارم تا تو بیایی!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 توسط احسان
mano-tooo 

برای دیدن عکس در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید: 

 full size


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390 توسط احسان
طالع بینی ازدواج (خیلی جالبه)

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط عبدالله
آیا میدانید جدید و جالب

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط عبدالله
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ